تبليغاتX
در جستجوی زندگی
خاطرات ما

الان که دارم اینا رو مینویسم از آخرین باری که راجع به خودمون نوشتم خیلی میگذره. من برای بار دوم امتحان ناتی دادم و قبول شدم. بعد دو ماه نتیجم اومد کلی هیجان زده شدیم. یه لحظه فکر کردیم همه چی دیگه تموم شده.

رفتیم دو تا چمدون گنده خریدیم و چیزایی که الان کمتر به کارمون میومد جمع کردیم. فقط کسی میتونه ما رو درک کنه که درست تو وضعیت ما باشه.

خلاصه رفتیم پیش وکیل و اونم گفت با قوانین جدید برای گرفتن اقامت دایم باید ایلتس 6 بگیرم.

دوباره امتحان بازی شروع شد...

من که شاخ بزرگ ناتی رو شکونده بودم فکرشو نمیکردم اسیر این ایلتس بشم. از یه طرف سختی ثبت نام از طرف دیگه سخت نمره آوردن من ما رو یک سال دیگه اینجا موندگار کرد...

تا اینکه 5 ماه پیش من 30 ساله شدم و بجای ایمیل تبرک تولد وکیلم ایمیل داد از امروز که 30 ساله شدی با ایلتس 6 میتونی  SIRبشی اگه  PRمیخوای باید 7 بگیری...

وای خدای من چرا ما اینقدر سخت به آرزومون میرسیم.

حالا دیگه قرار SIRبشیم. من دیگه امتحانام تموم شده مدارک هم دادیم و منتظر مدیکالیم...

سرمون یکم خلوت شده و راحتتر میتونیم به وبلاگمون برسیم.....
نوشته شده توسط من و لاکی در ساعت 21:8 | لینک  | 

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است
 
در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست

نوشته شده توسط من و لاکی در ساعت 12:36 | لینک  | 

This is a nice test if you would like to know more about
yourself...

test

نوشته شده توسط من و لاکی در ساعت 18:40 | لینک  | 

درس اول:

 

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس 129 رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس 129 رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس 129 رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»!

 

نتيجه اخلاقي: اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي  خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!

 

 


 

 

درس دوم:

 

يه کلاغ روي يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاري نمي کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم مي تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاري نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که مي توني!... خرگوش روي زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!

 

نتيجه اخلاقي: براي اينکه بيکار بشيني و هيچ کاري نکني ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشي!

 

 


 

 

درس سوم:

 

يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند... يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه...
جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم... منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشي ناپديد ميشه...
بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه...
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!

 

نتيجه اخلاقي: اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

 

 


 

 

درس چهارم:

 

بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان  1000 دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و 1000 دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزي در مورد 1000 دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!

 

نتيجه اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد!

 

 


 

 

درس پنجم:

 

من خيلي خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلي کمکم کردند... دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي... سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان  500 دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم... وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي... ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم... به خانواده ما خوش اومدي!

 

نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد!

نوشته شده توسط من و لاکی در ساعت 11:18 | لینک  | 

سال ۸۵ هم با همه خوبیها و بدیها سپری شد.امیدوارم سال نو سالی پر از خوشی سلامتی و موفقیت برای همه ایرانیان باشد./

نوشته شده توسط من و لاکی در ساعت 23:50 | لینک  | 

 250 سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .


وقتي خدمتکار پير قصر، ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .


دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .


روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .


سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آميختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد

 .
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .


لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .


همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...


همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود .


برگرفته از کتاب پائولو کوئليو

 

نوشته شده توسط من و لاکی در ساعت 19:52 | لینک  | 

یه خبر خوب برای کسانی که می خواهند امتحان NATTI  بدهند از این به بعد بجای دبی تو ایران برگذار میشه
نوشته شده توسط من و لاکی در ساعت 17:53 | لینک  | 

 

صبح كه داشتم بطرف دفترم مي*رفتم سكرترم ژانت بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود.
تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زد و اومد تو و گفت: ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!
خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشگي. براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.
وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر مي كنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.
وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم. دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم.
خواهش مي كنم، در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز «تولدت مبارك» رو مي خوندند.
در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد


نوشته شده توسط من و لاکی در ساعت 11:26 | لینک  | 

Youngest Son: Tell me Daddy, what is the difference
between
"potentially" and "in reality"
Dad: I will show you
Dad turns to his wife and asks her: Would you sleep
with Robert Redford for 1 million dollars?
Wife: Yes of course! I would never waste such an
opportunity!
Then Dad asks his daughter if she would sleep with
Brad Pitt for 1 million dollars?
Daughter: Waoh! Yes! This is my fantasy!
So Dad turns to his elder son and asks him: Would you
sleep with Tom
Cruise for 1 million dollars?
Elder Son: Yeah! Why not? Imagine what I could do with
1 million
dollars! I would never hesitate!
So the father turns back to his younger son saying:
You see son,
"potentially" we are sitting on 3 million dollars, but
"in reality" we
are living with 2 bitches and 1 gay!

نوشته شده توسط من و لاکی در ساعت 11:14 | لینک  | 

YOU WON'T BELIEVE THIS!!!!!!!!


An Iranian from Qazvin discovered that nobody can create a
FOLDER
anywhere on the computer which can be named as " CON". He wrote a complaint to Microsoft.

At Microsoft the whole Team, including Bill Gates, couldn't answer why this happened!

So, inform about this to all your friends. TRY IT NOW , IT WILL NOT
CREATE " CON " FOLDER

Try to rename the New Folder as CON Or con It will not Accept ...

نوشته شده توسط من و لاکی در ساعت 11:7 | لینک  | 

 

 

آمريکا: جيم و فيبي

 

جيم وقتي شش سالش است عاشق اسپايدرمن شد، وقتي دوازده ساله شد عاشق بت من شد. وقتي هجده ساله شد عاشق آنجلينا جولي شد، وقتي 24 ساله شد مدتي را با گابريلا دختر مکزيکي همکلاسي دانشگاهش گذراند، اما نتوانست عاشقش بشود، چون گابريلا از مسابقات ان بي اي متنفر بود. وقتي سي سالش شد هر روز دنبال پايان نامه اش دانشگاهش بود و به همين دليل با فيبي کتابدار دانشکده دوست شد. بعد از پنج سال که با هم زندگي کردند فيبي ترکش کرد، چون از اين زندگي خسته شده بود. جيم تازه احساس مي کرد که عاشق فيبي شده است، شب از دوري فيبي شديدا افسرده شد و مست کرد و به خانه آمد. وقتي وارد خانه شد، ديد فيبي بازگشته و جلوي خانه خوابش برده است. آنها با هم ازدواج کردند و در حال حاضر چهار فرزند دارند.

 

فرانسه: رومئو و ژوليت و جمال

 

رومئو توي متروي سن ژرمن ژوليت را ديد و احساس کرد تمام تنش گرم شده است. شب وقتي کنار رودخانه قدم مي زدند، ژوليت گفت که سردش شده است. با هم به خانه رومئو رفتند و شب را با هم گذراندند، اما عشقي ديگر در انتظار بود، وقتي که رومئو، فرانسوا خواهر ژوليت را ديد، عاشقش شد. ژوليت عصباني شد و با پي ير، پدر رومئو رابطه برقرار کرد. ژانين، همسر پي ير وقتي ديد شوهر پنجاه و هفت ساله اش با يک دختر بيست و سه ساله روي هم ريخته است، با جمال شاگردش که مراکشي بود و بيست و پنج سال از او کوچکتر بود، رابطه برقرار کرد. رومئو يک هفته اي با فرانسوا گذراند، اما فرانسوا نمي توانست به رابطه اش با رومئو ادامه دهد، رومئو به اندازه کافي چيزي نبود که فرانسوا مي خواست. رومئو تنها ماند و به خانه برگشت. وقتي در خانه ژوليت را در کنار پدرش ديد، به توالت رفت و ساعتها گريه کرد. ژوليت و پدر از گريه او بيدار شدند. آنها از آن پس تصميم گرفتند همه با هم زندگي کنند، جمال، ژوليت، فرانسوا، پير، رومئو و ژانين. هشت سال بعد رومئو و ژوليت احساس کردند همديگر را دوست دارند، به همين دليل تصميم گرفتند ديگر همديگر را نبينند. چون مي ترسيدند عاشق هم بشوند و آزادي شان را از دست بدهند.

  

شوروي سابق: ناتاليا و الکسي

 

ناتاليا و الکسي به عنوان دو عضو فعال حزب احساس مي کردند که از همديگر متنفرند، آن شب، آن دو در مهماني حزب ودکاي فراواني خوردند و شب را تا صبح در حال مستي با هم گذراندند. هر دو به هم اعتراف کردند که از رفيق استالين متنفرند. صبح که از خواب بيدار شدند، احساس کردند که عاشق همديگر هستند. يک هفته بعد با هم ازدواج کردند و توسط کا گ ب دستگير شدند و تا پايان عمر همچنان عاشق همديگر بودند، پايان عمر آنها پانزده روز بعد از ازدواج و سيزده روز بعد از دستگيري آنها بود.

  

انگليس: استنلي و کاميلا

 

استنلي وقتي سي و چهار ساله شد عاشق سوزان بيست و پنج ساله شد. آنها سه سال با هم ديوانه وار و عاشقانه زندگي مي کردند. در روزهاي تعطيل با هم خوشگذراني مي کردند و از شب تا صبح پيکادلي را زير پاي شان مي گذاشتند. بعد از سه سال سوزان به استنلي گفت: من دوست دارم بچه دار بشم. استنلي گفت: منم دوست دارم بچه دار بشم. سوزان گفت: و دوست دارم از مردي که شوهرم هست بچه دار بشم. استنلي گفت: و من هم همين طور. سوزان و استنلي هر کدام وارد اتاق شان شدند و مشخصات همسر ايده آل خودشان را يادداشت کردند.بعد به اين نتيجه رسيدند که بايد از هم جدا شوند تا با همسر ايده آل شان ازدواج کنند.

   

جمهوري آذربايجان: رشيد و زليخا

 

رشيد قدش کوتاه بود، سبيل پهني داشت، چشمانش قهوه اي بود و ابروهاي پرپشتي داشت، زليخا قسم خورده بود که با مردي ازدواج کند که قدي بلند داشته باشد و چشماني سبز و موهايي بور، زليخا از سبيل پهن مردان متنفر بود. زليخا اصلا دوست نداشت با اعضاي خانواده اش ازدواج کند. رشيد تصميم گرفت براي هميشه به دبي برود و در آنجا راننده يک خانواده ترک بشود. رشيد به زليخا که دختر عمويش بود، گفت: من هفته آينده براي هميشه به دبي مي روم. در يک لحظه زليخا احساس کرد رشيد قدش بلند شده، چشمهايش سبز شد، موهايش بور شد و ديگر پسرعمويش نيست. عشق در دلش شعله کشيد و همه جايش را سوزاند. آنان با هم ازدواج کردند و اکنون هفت فرزند به اسامي سالم، جاسم، عبود، زيدعلي محمد ابراهيم حسن و چند نام ديگر دارند.

  

ايتاليا: ورساچه و والنتينو

 

لئوناردو صبح که از خواب بيدار شد و کت و شلوار ماسيمو دوتي خودش را پوشيد، پيراهن زارا را تنش کرد، کراوات ورساچه زرد را زد، عينک رالف لورن خودش را به چشم زد، با ادوکلن دولچه گابانا دوش گرفت، موهايش را جلوي آينه نگاهي کرد و بعد از اينکه چشمانش را خمار کرد، از خانه بيرون مي آمد.
جوليتا صبح که از خواب بيدار شد، دامن جنيفر خودش را با يک تاپ ماسيمو دوتي پوشيد، يک کفش جورجيو بروتيني به پا کرد و يک عينک والنتينو زد به چشمش. يک ساعتي خودش را آرايش کرد و به خيابان رفت.
لئوناردو در خيابان چشمش به عينک والنتينوي جوليتا افتاد و عاشق چشمهايش شد، جوليتا هم چشمش به کراوات ورساچه لئوناردو افتاد و دلباخته شخصيت او شد. آن دو، ساعتهاي زيادي را با هم گذراندند و يک ماه بعد رئيس کارخانه ورساچه با دختر رئيس کارخانه والنتينو ازدواج کرد.


ترکيه: اورهان و عايشه

 

اولين بار اورهان در کافه عايشه را ديد که داشت آواز سوزناکي مي خواند. احساس کرد يک دل نه صد دل عاشق عايشه شده است. چنان به عايشه خيره شده بود که وقتي ليوان در دستش شکست متوجه شکستن ليوان نشد. خون از دستهايش راه افتاده بود و تمام کف کافه را گرفته بود، اما صاحب کافه که عاشق عايشه بود، از اين موضوع عصباني شد و دستور داد ماموران کافه اورهان را چنان بزنند که دست و پايش بشکند و بعد او را به خيابان بردند و چند بار با ماشين از روي او رد شدند، بعد يک کاميون خاک روي او خالي کردند، به شکلي که فقط دستش از خاک بيرون بود. فردا صبح عايشه وقتي از سرکار برمي گشت دستهاي اورهان را ديد که از خاک بيرون است، دست هايش را در دست گرفت و در حالي که بشدت مي گريست يک ساعت و نيم برايش آوازهاي سوزناک خواند. بعد اورهان را از زير خاک بيرون آورد و باهم ازدواج کردند و به مدت يک ماه به خوبي و خوشي زندگي کردند.

  

آلمان: رالف و هانا

 

رالف وقتي شش ساله بود عاشق لي لي مارلين شد، بعدها وقتي فهميد لي لي با گشتاپو همکاري مي کرد، قلبش شکست و احساس تنهايي کرد. پدرش او را در سن هشت سالگي ترک کرد. مادرش نيز در سن سيزده سالگي ازدواج کرد و با وجود اينکه رالف عاشقش بود، اما هيچ وقت او را نبخشيد و هرگز با او کلمه اي سخن نگفت. برادرش وقتي شانزده ساله بود براي هميشه به آمريکا رفت و او قسم خورد که ديگر برادرش را نبيند. خواهرش در سن 18 سالگي خودکشي کرد و رالف تنهاي تنها ماند. او عاشق فاسبيندر فيلمساز بزرگ آلماني شد، اما وقتي خبر خودکشي او را شنيد، فقط توانست کنار راين برود و گريه کند. وقتي سي و سه ساله بود وولف، سگ ژرمن شپرد را به خانه آورد و عاشقش شد. وقتي سي و نه ساله شد احساس کرد که از هانا، زن سي ساله اي که در آپارتمان پائيني زندگي مي کرد خوشش مي آيد. يک شب هانا را به خانه دعوت کرد و با هم شراب خوردند، يک ماه بعد با هانا به ديسکو رفتند، يک سال بعد هانا او را به خانه دعوت کرد تا سگ ترير خودش را به او و وولف نشان بدهد. يک ماه بعد آنها به سفر پاريس رفتند و با هم عشقبازي کردند. از آن پس آنها هر روز با هم بودند، در مورد فلسفه و شعر حرف مي زدند، با هم آبجو مي خوردند، با هم مي رقصيدند. يک روز هانا گفت: من فکر مي کنم اگر چند سال ديگه با هم باشيم ممکنه عاشق هم بشيم، من مي ترسم. رالف گفت: شايد. آنها تصميم گرفتند از هم جدا شوند، سه روز گذشت، صبح ساعت نه هانا در زد، رالف که مثل هميشه غمگين بود، در را باز کرد، پاپي سگ هانا پريد توي خانه و رفت سراغ وولف. هانا به رالف گفت: ما نمي تونيم از هم جدا بشيم. رالف گفت: تو هم مثل من دلتنگ شدي؟ هانا گفت: نه، ولي احساس مي کنم پاپي عاشق وولف شده. آن چهار نفر سالها با هم زندگي کردند.

  

هند: نقش اول زن و نقش اول مرد

 

آن دو همديگر را ديدند و بقيه چيزها طبق سناريو پيش رفت.

 

عربستان سعودي: عبدالله و يک زن

 

عبدالله وقتي که ماشين پدر دختر را ديد عاشقش شد. و زن بعد از اينکه فرزند هفتمش را به دنيا آورد احساس کرد ديگر از عبدالله متنفر نيست و او را به همه مرداني که آخرين بار بيست سال قبل ديده بود، ترجيح مي دهد. عبدالله شش ماه بعد، در سن هشتاد سالگي در حالي که با سرعت 280 کيلومتر با ماتشين پورشه اش رانندگي مي کرد، با يک تپه شني تصادف کرد و کشته شد.

  

هلند: آنا و آنه ماري

 

توماس با وجود اينکه احساس زيبايي در مورد آنا داشت، اما هنوز نمي دانست که رابطه دو ساله اش با آنا عشق است يا نه، به همين دليل با دوستش بارتل مشورت کرد. بارتل از همسرش آنه ماري خواست تا در يک مراسم شام با توماس و آنا شرکت کنند. مراسم شام در رستوران کوچک و زيبايي در آمستردام برگزار شد. وقتي چشمان آنا به آنه ماري افتاد، احساسي عجيب آنها را فراگرفت، آنها عاشق همديگر شدند. و سالها با هم زندگي کردند.

  

ايران: کامي و پانته آ

 

کامي وقتي پانته آ را ديد تصميم گرفت با او حال کند، پانته آ هم تصميم گرفت کامي را سرکار بگذارد، کامي و پانته آ به يک پارتي رفتند و در آنجا احساس کردند که از همديگر خوششان مي آيد. کامي به پانته آ گفت که ديگر حق ندارد به چنين پارتي هايي پا بگذارد، پانته آ هم به کامي گفت که بايد تمام روابطش را با تمام دوستان قبلي اش اعم از دختر و پسر به هم بزند. کامي و پانته آ سه روز بعد در يک مراسم عروسي مفصل ازدواج کردند و سه سال بعد وقتي با همديگر آشنا شدند، تصميم گرفتند از همديگر جدا شوند، اما با هم دوست بمانند. آن دو يک هفته بعد از هم جدا شدند و پس از جدايي بود که فهميدند که عاشق همديگر هستند، کامي با دختري به اسم رويا ازدواج کرد و پانته آ با پسري به اسم داريوش ازدواج کرد.

 

 

نتيجه گيري اخلاقي: عشق هرگز نمي ميرد، ولي

 

ممکن است هيچ وقت هم به دنيا نيايد

 

  

نوشته شده توسط من و لاکی در ساعت 11:2 | لینک  | 

یواش یواش هوا داره گرم میشه ,درختها هم دارند غنچه می کنند,پنجره ها داره باز میشه ,خیابونها که از اول شلوغ بود ولی این روزها دیگه جای سوزن انداختن نیست ,همه اینها نشونه اینکه داره بهار میاد .مردم همه به تکاپو افتادند و مشغول خونه تکونی و خرید شب عید هستند

من و لاکی هم به طبع مثل مردم مشغول آماده شدن برای ورود بهار هستیم دیروز تصمیم گرفتیم بریم ستارخان تا آجیل بخریم ,از آریا شهر پیاده رفتیم نزدیکیهای قنادی که رسیدیم دیدیم اون جلوها خیلی شلوغه به لاکی گفتم به نظر تو اون شلوغی برای چیه؟گفت حتمآ برای صف اتوبوسه ,وقتی رسیدیم باورتون نمیشه مردم جلو مغازه صف ایستاده بودند برای خرید آجیل خیلی تعجب کردیم!!! گفتیم برگردیم ولی موقع برگشتن لاکی گفت بزار سئوال بکنم تا مطمئن بشیم وقتی سوال کرد جواب مثبت بود خیلی حیرت کردیم که چرا مردم ما عادت کردند برای همه چی اینقدر حرص بزنند تازه اونم با آجیلی که خیلی ارزون نبود و میانگین قیمت کیلویی 11000  تومان بود رفتیم و با خیال راحت از جای دیگه تهیه کردیم

به امید سال دیگه و هفت سینه دیگه اونم تو استرالیا

 

                                                                        آجبل شب عید

نوشته شده توسط من و لاکی در ساعت 17:30 | لینک  | 

 

ماجرا از یکی از بیلبوردهای تبلیغاتی شروع شد. بیلبوردی در یکی از محله‌های مرفه نشین تهران که روی آن عکس یک کیف و کفش زنانه دیده می‌شد و یک شماره تلفن قرار داشت، نصب بود.نه از آدرس خبری بود و نه از نشان دیگری که شما را به صورت دقیق‌تری به محل دسترسی به آن ببرند.شاید همین عوامل برای تحریک حس کنجکاوی آن‌ها که به دنبال مارک‌های خاصی از پوشاک می‌گردند کافی باشد بنابراین چاره‌ای نیست جز تماس تلفنی...

 صدایی جوان با لحنی کاملاً مودبانه شما را به دیدن گالری [ ... ] دعوت می‌کند. آدرس، یکی از خیابان‌های فرعی پاسداران و جنب یکی از رستوران‌های معروف شهر است. او تاکید دارد که این بازدید حتماً با وقت قبلی صورت بگیرد و با اصرار می‌خواهد که راس ساعت مقرر برای دیدن گالری مراجعه کنیم تا با وقت مشتریان دیگر تداخلی پیش نیاید.آدرس سرراست است اما از پاساژ یا مغازه و یا حتی به تعبیر آن‌ها گالری خبری نیست. جوانکی از داخل پارکینگ بیرون می‌پرد با احترام ما را از ماشین خارج می‌کند بعد سوئیچ ماشین را تحویل می‌گیرد تا آن را در گوشهء امنی از پارکینگ قرار دهد. او

 به در آهنی یک ساختمان چهار یا پنج طبقه اشاره می‌کند یعنی بفرمایید آن‌جا...

 آیفون تصویری است می‌پرسند «وقت قبلی دارید؟» به مزاح جواب می‌دهیم که «بله، اما اگر آقای دکتر بین مریض ما را ببینند بهتر است»کسی نمی‌خندد.«طبقهء چهارم تشریف بیاورید درب را هم پشت سرتان ببندید.»

 جلوی در طبقه چهارم جوان خوش‌سیمای کروات زده‌ای از ما استقبال می‌کند.

 چند نفر دیگر هم به همین سبک و سیاق داخل ساختمان هستند تا سوال‌هایی که هنوز در ذهن مشتریان به وجود نیامده را با دقت و وسواس غیرقابل وصفی جواب دهند. نیم طبقهء کوچکی که با قفسه‌های شیشه‌ای،مملو از اجناس شیک پرشده است و زرق و برق آن چشم هر بیننده‌ای را می‌زند.تا این‌جای داستان فقط کمی غیرمعمولی است. این حساسیت‌ها برای آمد و رفت‌ها و گرفتن وقت قبلی آن هم برای تماشای لباس و کیف و کفش را هم می‌توان به پای «کلاس» گذاشتن‌های معمول شرکت‌های شمال شهر گذاشت که از وقتی شنیده‌اند پزشک‌ها از چنین روشی نتیجه گرفته‌اند حالا بدشان نمی‌آید داستان

 منشی‌هایی که آقا یا خانم دکترشان تا شش ماه آینده وقت ندارد را در زمینهء پوشاک هم تجربه کنند اما با نزدیک شدن به اجسام و یا احتمالاً پرسیدن از قیت چند قلم از این اجناس علت این سیاست محافظه‌کارانه بیش‌تر خودش را نشان می‌هد. اولین مورد سوال کفشی با مارک گوچی است. آقای راهنما سری به برچسب قیمت آن می‌زند «٣۲۰ یورو یعنی یک چیزی حدود ٣۵۰ یا ٣۶۰ هزار تومان اما جنس‌اش فوق‌العاده است.»

 به گمان این‌که اتفاقات عجیبی در بازار یورو به وجود آمده از خیر آن می‌گذریم و سراغ یک کفش مردانه می‌رویم. باز هم همان آقا لبخند می‌زند و به حسن انتخاب ما تبریک می‌گوید:«قیمتش چیزی در حدود یک‌هزار و ۵۰۰ یوروست.» تا بخواهیم ماشین‌حساب ذهنی را برای تبدیل رقم به کار بیندازیم خودش جمله‌اش را تکمیل می‌کند» یک میلیون و ۷۰۰ هزار تومان.کار ایتالیاست. آخرین مدل است و در سالن‌های مد هم به نمایش درآمد.»

 آن‌ طرف‌تر دختر و پسر جوانی مشغول چانه‌زنی بر سر یک پالتو زنانه هستند.دختر اصرار دارد که دوست ندارد پسر را به زحمت و خرج بیندازد اما پسر هم با سماجت از او می‌خواهد که تعارف را کنار بگذارد و اگر پالتو را پسندیده، بگوید. مکالمه‌ها جالب است.«عزیزم. حالا که زمستون داره تموم می‌شه باشد برای سال بعد»

 «نه، اصلاً ،هنوز دو ماه مونده. امسال جای خودش سال بعد هم جای خودش»

 «آخه...»

 «آخه بی‌آخه. این‌هم که قیمتش مناسبه.»

 «روش نوشته چه‌قدر؟»

 «فکر کنم یک میلیون و هشتصد هزار تا ...»

 با تعجب و حیرت پالتویی که قیمتش از نظر آن‌ها مناسب تشخیص داده شده و یک میلیون و هشتصد هزار تومان قیمت دارد را برانداز می‌کنم اما غیر از من یکی دیگر از راهنماهای شیک‌پوش فروشگاه هم این مکالمه را شنیده.او هم برای رفع سوءتفاهم خودش را وسط می‌اندازد:«ببخشید من جسارتاً یک توضیح بدهم قیمت این کار ۱٨ میلیون تومان است نه یک میلیون و هشتصد، البته قابل شما را ندارد..)!(»

 پسر باز هم خودش را از تنگ و تا نمی‌انداز و اصرار دارد که پولش برای او اهمیتی ندارد اما این‌بار زودتر در برابر تعارفات دخترک تسلیم می‌شود و پالتو ۱٨ میلیون تومانی به مکان ديگري منتقل مي شود

نوشته شده توسط من و لاکی در ساعت 17:49 | لینک  | 

اینم یه خاطره ای از زبون لاکی:                                            

امروز صبح ما عازم مشهد شدیم.بنا به یه  اعتقاد قدیمی ,برای بدست آوردن آرامش درونی بلیط گرفتیم و صبح  راهی زیارت شدیم که بعد از ظهر همان روز برگردیم.

یادمه از بچگی از شرکت کردن تو جمعهای مذهبی بیزار بودم چون فکر می کردم به کمتر چیزی که تو این جمعها فکر میشه خدا و پیغمبر ,ممکنه خیلی راجب اون صحبت کنند ولی در عمل....!!!!

به این باور دارم ,با چشمهای خودم دیدم برای همین ترجیح میدم همیشه عبادتمو تو خلوت خودم باشم ولی تو بعضی از مکانها مثل زیارت مجبوری با اینجور آدمها برخورد داشته باشی و...

امروز صبح وقتی به مشهد رسیدیم مستقیم از فرودگاه یه ماشین گرفتیم که مارو به حرم برسونه و بعد از رسیدن جلوی درب حرم هم مثل خیلی از جاهای این سرزمین پهناور اسلامی !!مردانه و زنانه یا بهتر بگم خواهران و برادران از هم جدا می شوند

موقع وارد شدن از قسمت خانمها یه چادر از تهران با خودم برده بودم و سرم کردم تا وارد حرم بشم

البته من اصلا چادر ندارم و یه چادر حریر مجلسی که مادر بزرگم خیلی سالها پیش به من داده بود با خودم آورده بودم  یکدفعه خانمی که اونجا داخل کیفها رو می گشت گفت خانم چادرتون نازکه نمی شه برید ,باید برگردید و چادرتونو عوض کنید,گفتم عزیزم من الان از تهران رسیدم و 2 ساعته دیگه هم مسافریم و برمی گردیم و چادر هم دیگه ندارم گفت به هر حال نمی شه برید داخل. برید اون پشت و از امانات یه چادر بگیرید(چادر عمومی)چادری که انواع آدمها با انواع مرضها سر می کنند ,رفتم اونجا یه چادر پاره و کثیف سفید گلدار به من دادند  منم گفتم که اینو سر نمی کنم اگه هم نزارید برم داخل از همین جا زیارت می کنم و اگه شما اعتقاد دارید گناه برای شماست که من تا اینجا اومدم و نمی گذارید برم داخل اونم گفت خوب برو ولی دفعه دیگه با این چادر نیا و....                                                                           

من با یک پالتو و شلوار و روسری کاملا بسته بودم نمی دونم فلسفه این چادر چیه ؟که من ازش متنفرم ...

سرتونو درد نیارم یادتونه اولش گفتم برای رسیدن به آرامش عازم شدیم ...اما با دل پر از تاسف از اینکه هنوز خیلی از مردم ما فلسفه دین و اعتقاد به اون بالا رو نمی دونند و از یکسری خرافات و سنتهای غلط پیروی می کنند و پایبند اونها هستند و به نظر من برای این مردم همون بهتر که تمدن 28 سال پیش در ایران متوقف شد و ما اینطور عقب مانده ماندیم .

حالا انگیزمون واسه رفتن دوچندان شده باز هم ...

نوشته شده توسط من و لاکی در ساعت 23:43 | لینک  | 

روز ولنتاین مصادف با ۲۵ بهمن ماه(۱۴ فوریه) است که روز عشق و محبت نامیده شده و در این روز عشاق به همدیگر هدیه میدهند تا عشق و علاقه خود را به یکدیگر به نحوی ابراز کنند...هدایای این روز معمولا آب نباتهای فانتزی کارتهای نقاشی شده٫ طلا جواهرات سنگهای قیمتی ٫ عروسکهایی به شکل قلب و خرسهای کوچک و این قبیل کادوهاست...

در تاریخ کلییسای کاتولیک سه نر هستند که ولنتاین یا یا ولنتاینوس نان داشتند و درباره تاریخچه ولنتاین روایات گوناگونی وجود دارد که در اینجا چند مورد از آنها را می گویم: یکی از این روایات به قرن سوم میلادی در روم بر می گردد. درآن زمان کلودیوس دوم امپراتور روم بود و او به این نتیجه رسیده بود که مردانی که ازدواج نکرده اند بهتر از مردان متاهل جنگاوری می کنند و در حقیقت افرادی که خانواده ندارند سربازان بهتری هستند به همین دلیل او ازدواج را در تمام امپراطوری روم برای مردان جوان ممنوع کرد در این دوران کشیشی بنام سنت ولنتاین پی به بی عدالتی کلودیوس برده و برای مبارزه با او به طور پنهانی در کلیسا برای عاشقان جوان مراسم ازدواج اجرا می کرد...گفته می شود وقتی امپراطور پی به این عمل او برد دستور داد او را به قتل برسانند                                                                                     

به روایتی دیگر ولنتاین اولین کسی بود که پیام ولنتاین ر فرستاده است این پیام زمانی رستاده شده که او در زندان به سر می برده و احتمالا او عاشق دختر زندانبان خود که در زمان اسارت قبل از کشته شدنش به او سر می زده٫ شده بود جالب است بدانید که این دختر بنا به روایات متعدد کور بوده ...در این نامه فرستاده شده بجای امضاء عبارت !your valentine    نوشته شده بود عبارتی که امروزه نیز در میان مردم جهان مصطلح است شاید دلیل اینکه امروزه این همه پیامهای عاشقانه در سرتاسر دنیا در روز ولنتاین ارسال می شود ادامه همان سنت دیرینه ولنتاین زندانی باشد...شاید هم سر کار گذاشتن و خندیدن...

درفرهنگ ایران باستان نیز چنین سننی داریم:جشن مژدگیران که در کتب بنامهای مردگیران ٫ مزدگیران و مژدگیران و یا جشن گل نیز نامیده شده در روز اسپندارمزد و در ماه اسفند برگزار می شده که بنا به گاه شمار پیشین زردشتی روز پنجم از آغاز اسفند و بنا به تقویم امروزی روز ۲۹ از بهمن می شود.

در این روز که روز بزرگداشت ایزد اسپندار مزد یا همان فرشته نگهبان زنان است ٫ زمام امور به دست زنان می افتاده و گاه دیده می شده که حتی شاه نیز در معیت زنان خود در انزار عمومی ظاهر می شده در این روز زنان به خواستگاری مرد دلخواه خود می رفتند و از او تقاضای ازدواج می کردند و مردان به همسر و یا معشوق خود هدیه و گل اهدا می کردند به نحوی که میتوان این جشن را جشن عاشقان نامید.

در نقاط مختلف دنیا در این روز مراسم مختلفی برگزار می شود مثلا در ولز در ۱۴ فوریه مردم به هم قاشقهای چوبی هدیه می کنند که روی آنها را با قلب و کلید تزئین کرده اند این اشیاء تزئینی به این معناست که عشق من تو قفل قلب مرا باز کردی .

به هر حال درست یا غلط افسانه یا واقعیت ولنتاین بهانه خوبی است که به کسی که دوستش داریم ٫عشق خود را بیش از هر روز دیگر ابراز کنیم 

 

نوشته شده توسط من و لاکی در ساعت 18:4 | لینک  | 

حتما شده, که روزی بخاطر طولانی شدن کاری خسته بشید,یا اینکه اصلا پشیمون بشید از انجام اون کار ,چه کار می کنید؟ بی خیالش می شید؟ یا نه یه جوری انگیزتونو بیشتر می کنید؟

منو لاکی هم همینطوریم بعضی وقتها خسته میشیم ,که چرا کارمون اینقدر داره طول می کشه .

ما می خواهیم تجربه شخصی خودمونو بازگو کنیم :

ما هر چند وقت از آینده صحبت می کنیم اینکه وقتی رفتیم به استرالیا از کجا شروع کنیم ؟چی بخریم ؟یا بعضی وقتها تو سایتهای مختلف مخصوصا سایتهای استرالیایی میریم و عکساشو سرچ می کنیم یا اینکه به قسمت اجاره مسکن سری می زنیم و عکسهای آپارتمانها رو می بینیم و یا هر چند روز میریم با اون دوستم که خیلی زودتر از ما رفت صحبت می کنیم اون از شرایط اونجا برامون میگه و از اتفاقات خوب و بدی که براش پیش اومده میگه و خیلی چیزهای دیگه

این چیزا شاید برای شما مضحک باشه ولی ولی همه اینها باعث میشه آدم با انگیزه بیشتری حرکت کنه .

وقتی این چیزارو براتون می نوشتم یاد این جمله از آنتونی رابینز افتادم که حیفم اومد برای شما ننویسم:

همه ما آدمها آرزوهایی داریم ,همه ما دوست داریم باور کنیم دارای استعداد خاص هستیم و میتوانیم تغییراتی ایجاد کنیم ,میتوانیم دیگران را تحت تاثیر قرار دهیم و میتوانیم جهان را به جایی بهتر برای زیستن تبدیل کنیم./                                                                                   

 

نوشته شده توسط من و لاکی در ساعت 11:43 | لینک  | 

 
نوشته شده توسط من و لاکی در ساعت 10:11 | لینک  | 

به هر حال ما تو یکی از روزهای اردیبهشت ماه به دبی رفتیم .فردای همان روز ساعت 8 صبح به محل امتحان رسیدیم (خیابان خالدبن ولید)ولی کمی زود رسیدیم تقریبآ کمی زودتر از متصدی به اونجا رسیدیم و از دیدن ما خیلی تعجب کرد و علت زود اومدن از ما سئوال کرد.

خلاصه امتحان ساعت 9 صبح شروع شد و لاکی به مدت 30/2دقیقه مشغول امتحان بود.

بعد از برگشت به تهران رفتیم پیش وکیل جناب محمودی اونم گفت که کاری دیگه نداریم فقط باید منتظر جواب امتحان بمونیم که تقریبآ 45روز طول میکشه و شما باید از 100نمره 70نمره برای قبولی بیارید

این 45 روز به اندازه ماهها برای من و لاکی بود آخر هر روز یه برگ از تقویم پاره می کردیم تا خودمونو هر لحظه به زمان نتیجه امتحان نزدیکتر ببینیم.

تا اینکه لحظه موعود فرا رسید لاکی نتونست از پس امتحان بر بیاد و چند نمره کم آورد خیلی ناراحت بویم یعنی هر دومون تو کما رفته بودیم حوصله صحبت کردن با کسی نداشتیم همه چیز تموم شده می دونستیم تا اینکه چند روز گذشت و کمی حالمون بهتر شد و شروع به فکر کردن کردیم که چه کنیم؟ به این نتیجه رسیدیم که از این شکست درس عبرت بگیریم و به امید روزهای آینده بمونیم وتلاشمونو بیشتر کنیم تا به هدفمون برسیم و به یاد این جمله معروف انگیزه گرفتیم و دوباره شروع کردیم:

کسی که چرائی دارد که برای آن زندگی کند هر چگونگی را تحمل میکند. تا میتوانید پیمانه بزرگتری برای اهداف خود پیدا کنید.                                                                                 

نوشته شده توسط من و لاکی در ساعت 0:43 | لینک  | 

آزمون ناتی در کشور استرالیا برگزار می شه که اگر فردی بخواد اقامت این کشور بگیره یکی از راهها اینه که این آزمون پاس کنه و درخواست اقامت بده تا چند وقت پیش این آزمون تو تهران برگزار می شد ولی با بی مسئولیتی بعضی از اقایان و طمع زیادشان این آزمون به دبی منتقل شد و باعث شد متحمل هزینه بیشتری بشیم.(به هر حال باید همه جا خودمونو نشون بدیم.)

لاکی شروع کرد به خوندن و تقریبآ سه ماه همه تلاشش کرد و ده روز به امتحان مونده بود که من بلیط و هتل رزرو کردم و فقط مونده بود ویزا اونم یکی از همکارام گفت که دوستی داره که میتونه ویزای رایگان براتون بگیره این آقا تو شهرستان بود و من تقریبآ هر دو سه روز یه بار به ایشان زنگ می زدم و این آقا هم هر دفعه کارمو به روز بعد حواله می کرد تا اینکه فقط سه روز به امتحان مونده هر چی بهش زنگ زدم جواب نمیداد ما هم فکر می کردیم همه چی خراب شد و دیگه به امتحان نمی رسیم تا اینکه با زحمت تونستیم پیداش کنیم جوابش  این بود که ویزای لاکی در اومده ولی ویزای من به دلیل تشابه اسمی هنوز در نیومده. شماره اون طرفی که تو دبی بود به ما داد باهاش تماس گرفتیم گفت هنوز هیچ کاری نکرده و منتظر خبر اون آقاست و اگه بخواد الان اقدام کنه دو سه روز طول می کشه اون موقع هم به درد ما نمی خوره آخر مجبور شدیم خودمون همین جا با                                                                       

هزینه دو برابر ویزای فوری بگیریم.                                              

از این موضوع هم خوشحال بودم هم ناراحت برای اینکه اگر اقدام کرده بود و اسم من رد شده بود دیگه هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم و هم اینکه مجبور شدیم هزینه بیشتری کنیم.

اینو گفتم که یه وقت شما هم مثل ما طمع نکنید اونم برای کاری به این مهمی که به سرنوشت شما مربوط میشه./

نوشته شده توسط من و لاکی در ساعت 1:48 | لینک  | 

... سرانجام تصمیم گرفتیم شروع کنیم سری به روزنامه همشهری نیازمندیها و قسمت اقامت زدیم و شروع به گشتن کردیم کلی دفاتر پیدا کردیم که کارهای اقامت کار و سرمایه گذای و غیره... فعالیت می کردند و البته آدرس اینترنتی هم داشتند. ما تحقیق و جستجو رو آغاز کردیم و به خیلی از این دفاتر سر زدیم ولی اکثر این دفاتر به فکر جیب خود بودند به عنوان مثال یه دفتر تو تخت طاووس پیدا کردیم که در داخل یه زیرزمین و مثلا وکیل این دفتر هم یه کرواتی بسته بود و پشتشم یه پرچم بزرگ استرالیا زده بود حتی یه تابلو هم نداشت.

بلاخره بعد از کلی گشتن کسی که بتونیم بهش اطمینان کنیم پیدا نکردیم آخرش مجبور شدیم سری به سایتhttp://www.mia.org.au/memindex.htm بزنیم که شاید بتونیم یه وکیل رجیستر شده خود سفارت استرالیا رو پیدا کنیم آخرش وکیلی بنام استفن رو پیدا کردیم و رزومه خودمونو دادیم و اونم ما رو به نمایده خودش در تهران معرفی کرد بنام آقای محمودی اونم به ما گفت بهترین راه اینه که ما امتحان ناتی بدیم تا بتونیم عضو انجمن مترجمین استرالیا بشیم و از این طریق اقامت بگیریم و ما هم بعد از کلی فکر تصمیم گرفتیم برای امتحان اقدام کنیم و قرارداد با محمودی یا در واقع استفن ببندیم و...

نوشته شده توسط من و لاکی در ساعت 0:28 | لینک  |